برای مستان

درست ده سال پیش بود.  نمیدونم چی باعث شد به طرف هم جذب بشیم. نمیدونم اولین جرقه ها چطور زده شد. اما هرچی بود ما با هم دوست شدیم.  وقتی با کوه آشنا شدیم ریشه دوستی مون عمیق تر و قوی تر شد. هم دانشگاهی بودیم  همکار هم اتاقی همنورد همخونه همراه همدل . . . .  توی توچال ما دو تا با هم معروف بودیم. ما همیشه با هم بودیم. چه خاطرات قشنگی که توی همین کوه برای خودمون نساختیم. چه لحظه های زیبایی که درست نکردیم.

به یاد  هشت سال پیش اولین باری که قرار بود با هم بریم دماوند... مستان جونم! یادت میاد راه برگشت از رینه کل کل کردیم و پیاده راه افتادیم که بریم تا تهران؟ دو تایی کنار جاده هراز با کوله های سنگین. همه برامون دست تکون میدادند و خسته نباشید میگفتند. خوشحال بودیم و سرخوش. تا اینکه به تونل رسیدیم و . . . !!! مجبور شدیم سوار یه اتوبوس بین راهی بشیم!!

به یاد اون شبهایی که تا صبح فقط از کوه حرف میزدیم و اصلا خسته نمیشدیم.   به یاد صعودهای توچال به یاد خنده های بی بهانه.

آش رشته درکه یادته؟ روکش کوله ها؟نمارستاق؟ بنفشه؟ میکائیل؟ پلنگ؟ مصیبت؟ 38؟ لیلی؟ غیبت صغری و کبری من؟خوابگاه الزهرا؟ دشت هویج؟ سرکچال؟ صعود زمستونی الوند؟ خونه سمیرا؟ طرح آماری ترافیک زیر پل مدرس؟پارک اندیشه؟ ج مشارکت؟ تبلیغات انتخاباتی٨٠؟ اعتصاب های دانشگاه؟ دکتر عاصی؟ دکترممقانی؟انتخابات٨٨؟

آه . . . .  !!  خدا!!

امیدوارم فراموش نکنی. هر کجا که بودی. چه ایران چه انگلیس چه هر جای دیگه که رفتی و این رفیق پر دردسرتو ببخشی. به خاطر همه چیز ازت ممنونم. خصوصا به خاطر این آخری!

من که هیچوقت فراموش نمیکنم اون چشم های عسلی رو . . . !!

... ... ... ....

بعد از شهره حالا نوبت مستان عزیزم شد. دیروز صبح مستان هم با هزار امید و آرزو برای ساختن یک زندگی بهتر ایران را ترک کرد.  امیدوارم هر کجا که هست سالم و سلامت در کنار همسرش زندگی خوبی داشته باشه و خوشبخت بشه.

چشم به راه برگشتنت هستم

مواظب خودت باش رفیق.

 ...

.

/ 31 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهره

[قلب]

الوندی

درود بر شما با اخبار برگزاری دهمین سال تاسیس انجمن کوهنوردان ایران در کهن شهر ایران زمین همدان(پایتخت تاریخ و تمدن )و صعود اعضاء انجمن به قله الوند آپم

حامد ^ من ، کوه ، تنهایی

این مستان خانم قرار بود 1 وام کوچولو واسه ما جور کنه. فرار کرد و از وام هم خبری نشد.اشکال نداره حالا که دیگه خرجا بالاتر رفته و تومن وامش تبدیل به پوند شده بهتره.[چشمک][چشمک] ... امیدوارم هرجا که هستن پیروز و سرافراز باشن. . . . [عینک]

مستان

سلام آنا جونم. من هم هیچ وقت فراموش نمی کنم شبایی که از ذوق نمی خوابیدیم که می خوایم بریم کوه..دماوند..وای یادته؟؟ یادته از شنبه برنامه ریزی می کردیم برای برنامه آخر هفته کوه.... یادته کوله امون گم شدتو سنگ سیاه...و بعد از یه هفته پیدا شد...وای چقدر ما خوش بودیم ..خانم متانی یادته[چشمک][نیشخند]...میکاییل..ماه رمضونای توچال و سه بار صعود می کردیم...یادته چقدر جیغ می کشیدیم وقتی رعد و برق می شد!!..کاش الان هم تو اون روزا بودیم...کاش روزای خاکستری بعدش رو نمی دیدیم.... یاور همیشه مومن...!!!!! مواظب خودت باش !

نسرین

سلام , آنا جون جای خالی مستان رو منم بیش از پیش احساس میکنم میخوام بدونه که همیشه بیادش هستیم .قربون خندهاشو چشای عسلیش بشم. آناجون , بزودی میبینمت حرفا برا گفتن و شنیدن دارم فعلا به خدا میسپارمت

حامد

سلام یادمه اولین بار که دیدمت با مستان بودی 5-6 سال پیش و واقعا هم سرمست بودین همون موقع ازتون خوشم آمد. مستان چند تا گل وحشی رو کفشش گره زده بود. با پررویی آمدم نشستم پیشتون و از کوه حرف زدم ولی فکر نمی کردم ک تو خرداد هم می شه دماوند رو صعود کرد شما گفتین ما 3-4 روز دیگه داریم می ریم دماوند. من شاخ در آورده بودم ولی نگذاشتم شما بفهمین. خلاصه همین جوری الکی الکی با هاتون آشنا شدم. بعدا 2-3 سال بعد من با شوهر مستان دماوند رو صعود کردیم و .... چه زود گذشت... منم از صمیم قلب آرزومندم خوشبخت بشن برای تو هم همین آرزو رو دارم آنا جان مواظب خودت باش فکر نکن ازت بی خبرم می دونم چی به سرت آمده ولی بهت دسترسی نداشتم من رو ببخش عزیزم[ناراحت]

آنا

سلام حامد. مرسي .مممنونم شما دوستان خيلي به من لطف دارين. ميدونم. در مورد مستان به نكته جالبي اشاره كردي. آره اين عادت مستان بود هر برنامه اي ميرفتيم به كفش هاش گل ميزد. وقتي برميگشتيم خونه روي هر كدوم از كفشاش يه دسته گل بود كه تا برنامه بعدي همونججا رو كفشش خشك ميشد!!![زبان] مستااااااااااااااااااااااااااان !! مستان سولي ديشب خوابتو ديده. نميدونم تعبيرش چيه!

آنا

مستان جونم کاش اینقدر دور نشده بودی. همیشه همه می گن که گذشت زمان خاطره ها را کم رنگ می کنه و دلبستگی ها را سرد. اما تو يه وقت ما رو فراموش نكني. در طی زمانی که تو رفتی نه تنها خاطره های با تو بودن کمرنگ و احساساتم سرد نشده بلکه روزبه روز دلتنگی ها و غم نبودنت برام سنگین و سنگین تر می شه. به امید اینکه دوباره یه روز به زودی زود ببینمت . حالا دعوام نكن ديگه...

مرجان

سلام....وقتی متنتو خوندم فکر کردم :به به!چه معرفتی..البته مواظب بودم حسودیم نشه.....راستی واسه امتیاز وبلاگتم نگران نباش مهم اینه دوستات نمره کمتر از 20 بهت نمیدن.