بازی يلدا

شقایق عزیزم منو به این بازی دعوت کرد. منم میدونم که یلدا گذشته اما بازی جالبیه و البته متنشو خیلی وقته اماده کرده بودم که تا الان نشد که بزارمش تو وبلاگ. حالا میشه اسمش رو بازی کریسمس15.gif هم گذاشت. کریسمستون هم مبارک!!36.gif

اینم دسته گل های من :

0-   (ابتدايي): وقتی سوم ابتدایی بودم کله گنده بچه های محل من بودم هیچکی بدون اجازه من حق نداشت جم بخوره منم در عین اينكه كه با پسر ها کشتی میگرفتم و مچ می انداختم٬ قانون گذاشته بودم هرکی دم غروب نیاد مسجد کانون و نماز جماعت نخونه حق نداره تو خاله بازی شرکت کنه. اونوقت بود که کوچولوهای بیچاره که دلشون بازی میخواست و بلد نبودند نماز بخونند گریه کنان  مامانشونو میاوردند پیش من وساطت که بازی شون بدم!! 

1-   (راهنمايي ): راهنمایی هم که بودم با اینکه مدرسه مون چادر اجباری بود من چادر که نمیپوشیدم هیچ با اون کفشهای آهنی و شلوار جین ریش ریش شده (اونوقتها رپ خیلی رو بورس بود) همیشه از تو کیف من نوار قرآن و کتاب قرآن بزرگ میگرفتند. کتاب قرآنم اونقدر بزرگ و سنگین بود که جا برای کتاب دفترام نمیموند و وقتی خانم معلم داشت ریاضی حل میکرد من و دوستم ته کلاس زیر میز قرآن میخوندیم اون هم با صوت! من قهرمان وسطي بازي تو مدرسه بودم و وقتي ناظممون همه توپ ها رو توقيف كرده بود. ما هم تو كيسه پلاستيك برگ درخت ميريختيم  و خودمون توپ درست ميكرديم گوشه حياط یواشکی وسطي بازي ميكرديم.

2-   (دبيرستان): وقتی بزرگتر شدم تو دبیرستان عاشق بروسلي شدم. عكسشو ميخريدم ميزدم به اتاقم و هر وقت وارد اتاق ميشدم يا چشمم بهش ميخورد فورا تعظيم ميكردم.چون به تقليد از فيلمي كه ديده بودم او استاد بزرگ من بود كه روحش ميومد به خوابم و به من كونگ فو ياد ميداد. حسابي رفته بودم تو نخ كاراته و جودو و تكواندو. اين يكي ديگه با مخالفت بسيار شديد خانواده ام همراه بود و من موقعي كه ميخواستم برم  باشگاه لباس جودو ام زير مانتو شلوار ميپوشيدم و از خونه ميرفتم بيرون و به همه ميگفتم دارم ميرم كتابخونه درس بخونم.

3-   (پشت كنكور): هميشه عشق رانندگي داشته و دارم. يكبار وقتي مامان و خواهرم رفته بودند اردو و بابا و برادرم رفته بودند برنامه شمالي دماوند (اونوقت ها من هنوز كوهنورد نشده بودم) ماشين و ورداشتم و رفتم شهرصنعتي دنبال دوستم مهسا و خلاصه حسابي خوش گذرونديم اما آخرش يك تصادف  كوچولو كردم و چراغ عقب ماشين شكست. البته ما فرار كرديم چون گواهينامه نداشتم. اما پول تعويض يك چراغ موند رو دستم. بابا هم هرچي ميگفت من مطمئنم يكي به ماشين دست زده؟ يه طوري شده؟اصلا به روي خودم نياوردم!!

4-   (دانشگاه): با مستان رفته بوديم پارك جمشيديه پشت صحنه يك فيلم سينمايي رو ببينيم آخه خيلي عشق سينما داشتيم.مستان بيشتر. اما حوصله مون سر رفت گفتيم بريم اون جاده مشجر  رو كه ميگفتند آخرش يك برج بزرگ داره ببينيم. تا حالا كلك چال نرفته بوديم. زمستون بود و برف و جاده ليز. صدبار خوردم زمين و زيره كتوني هاي چيني نازنينم به كل از رويه كفشم جدا شد اما من از رو نرفتم و با يك كيسه فريزر و تيكه گوني پاره دور كفشم گره زدم كه كفي بهش وصل باشه و تاتي تاتي خودمو به برج رسوندم. موقع برگشتن با جوراب راه ميرفتم و كفشمو انداختم دور.    

حالا شما از دسته گل ها تون بگيد دوستاي گلم  شهره ٬ اكرم٬ سهيلا٬ ري را  و  افسانه و مليكا  و از آقایون سیاورشن سیاوش نوید بهنام مهدی.م و شهرام و بچه های تاریانا رو دعوت ميكنم.  نمیشه اسم همه رو بنویسم . بقيه  هم بازي اند.(البته اگه مسجد رفته باشيد04.gif) خيلي خوشحال ميشم خاطرات بچگي مونو دوباره با هم مرور كنيم. چه اينجا چه تو وبلاگ خودتون.

/ 39 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا آموزگار

بدينوسيله و با عرض پوزش از تمامی دوستان مخصوصا آنا پورنای عزيز از نوشتن نظر در تمامی وبلاگ ها عليرقم ميل باطنی ام خودداری مينمايم . زيرا کامنت های آموزگار کامنت هايی حقیرانه و پاچه خوارانه است و بوی عشق و عاشقی ميدهد !!! و ديد زدن دختر خانم ها !!! زيرا درخواست مصاحبه با آناپورنا را داشته ام !!! و بدليل اينکه من از وبلاگ نويسی تنها جهت برقرار کردن رابطه استفاده ميکنم !!! و مهم تر از همه اينکه من محيط وبلاگ ها را آلوده نموده ام !!! باشد تا منافقين مردانگی داشته و ناشناس کامنت نگذارند . با عرض پوزش از آنای عزيز به اميد موفقيت تمامی دوستان ... حتی تو ناشناس ...

برج سينا

رضای عزيز در تصميم خود تجديد نظری کن.

مشولی

سلام آنای عزيز خيلی ازتون ممنونم که منو قابل دونستين و دعوتم کردين .چشم همين فردا مطلبی رو که خواسته بودين توی وبلاگ مينويسم موفق باشيد .

محمد سلامت

سلام...وب لاگ قشنگی داری.من معمولا اینجا رو چک میکنم...گزارشات و روزمرگيهات صميمی و گرم هستند(البته من اونايی رو که برفشون زياده بيشتر ميپسندم!) پاينده باشيد و بر فراز

رهگذر

آقای آموزگار بنظر من مظلوم نمايی راه مناسبی برای فرار از واقعيات نیست بجای قهر کردن روش خود را اصلاح کن

فرشيد

خيلي سعي كرديم وارد اين بازي هاي من در آوردي يلدا نشيم اما خوب نشد كه نشد وبلاگ هم كه بدبختانه نداريم خاطره خوشي هم كه نداريم لذا تصميم گرفتيم پنج تا خاطره بنويسيم حالا هر چي شد شد.( اين خاطرات چسب روي زنگ همسايه ها زدن و يواشكي پشت بوم خونه ي همسايه رو ديد زدن تكراريه ) 1-سال اول بود كه يه دوست ناباب منو با كوه و وبلاگ آشنا كرد 2-سال دوم كامنت گذاري تو كوهنوشت 3-سال سوم اخراج از كوهنوشت 4-سال چهارم التماس به عزيزالهي برا كامنت نويسي و بستن كامنتنيگها توسط عزيزالهي 5-سال پنجم!طفلكي آنا آخرين خبر آنا هم وبلاگشو از دست ما بست

حامد

راستی خودمونيما.خوب چند نفر و به تکاپو انداختی واسه يادأوری گذشته ها. ديروز می خواستم کامنت بزارم که نمی شد.چه خبره که گفتی نمیخوای آپ کنی؟ نکنه تعطيلات با شقايق خانم می خوای بری تور اروپا!!!

کنجکاو

چند ساله بودی که جرقه های عشق در تو زده شد؟

سحر

سلام دوست عزیز، اگه میخوای چیزی شبیه تبلیغات Google اما به فارسی توی وبلاگت بگذاری و از این راه هم درآمد داشته باشی و هم سایتت یا هر چیز دیگه ای را در بقیه سایتها معرفی کنی تا بازدیدکننده هات زیاد بشن، یه سری به سایت ads.blogabzar.com بزن. کافیه وبلاگت در روز بیشتر از 10 بازذدیدکننده داشته باشه. یادت نره بعد از ورود به سیستم، کد HTML شون را توی سایتت بگذاری تا برات اعتبار تولید کنه. وگرنه بعد از چند روز اعتبارت تموم میشه و آگهی هات دیگه پخش نمیشن. اگه هم بلد نیستی این کار را بکنی میتونی قالب وبلاگت را براشون میل کنی تا خودشون برات انجام بدن - فعلا که خوب راه می آن :) فقط لطفا موقع ثبت نام، در قسمت نام معرف بنویس: sahar1986 یه سری بشون بزن و امکاناتشون را ببین. ضرر نداره :) قربانت سحر