او هم در يخچال های علم کوه ماندگار شد

........   .......   .......    

 o9emoy.jpgدیگر سراغ او را نگیر شماره گوشی همراه او را از لیست تلفن‌های خود پاک کن نه قبل از آن اول شماره‌اش را بگیر و ناامیدانه به صدای بوق آزاد گوش کن و رد صدای او را توی گوش‌هایت لمس کن و خنده‌هایش را.

تن گم‌شده‌ی او در میان یخچال‌های علم‌کوه از دور نا‌امیدت می‌کند. دیگر دنبال او نگردید هرگز؛ و هوای مانده دفتر را استنشاق کنید شاید چیزی از حضور او را آن جا در آن دفتر و نه این جا در کالبد خشک و یخ‌زده میان یخچال‌ها بیابید.

وقتی اولین بار نبودن این انکار بزرگ این هرگز نخواهی دید دردناک را لمس کردم نتوانستم در مقابل اشتباه یا انکار فکر از قبول رفتن همیشگی مقاومت کنم.

او نیست؛ شاید خیلی‌های دیگر هم نیستند، عده‌ای بار سفر بستند و رفتند و عده‌ای دیگر در لابلای مشکلات روزمره خود را هم گم کردند چه رسد به دوستان؛ اما هیچ‌کدام این نبودن‌ها به لمس هجوم یک انکار بزرگ روی ذهن شباهتی ندارد.

وقتی معصوم را از دست دادیم  که تنها خواهر حسن نجاریان کوه‌نورد نبود بلکه خواهر هر کسی بود که حتا برای اولین بار او را می‌دید، بیش از آن که ممکن بود از مرگ خواهر خودم آشفته شوم، آشفته شدم.

این آشفتگی ذهن ناشی از مقاومت آن در مقابل مفهوم هیچ وقت نبودن آن تبسم، آن اشتیاق به زندگی و آن همه انرژی متمرکز در یک کالبد بود.

بارها شنیدم که می‌گفتند باورشان نمی‌شود که فلانی دیگر نیست و دیگر هیچ‌وقت نخواهد بود اما درک نمی‌کردم و درک نمی‌کردم چرا وقتی کسی از خنده‌های آدمی حرف می‌زند که دیگر نیست با تبسمی عجیب روی لب‌هایش مبهوت می‌ماند.

نبودن مهدی عزیزی و دیگر هرگز نبودن او، باز هم انگار تعجب و عصیان ذهن از درک عمق مساله را برمی‌انگیزد. باز هم دلتنگی به سراغم می‌آید.

چرا مهدی عزیزی؟ چرا او که خوب می‌دانست چگونه روی دیواره فرز باشد، چگونه میانی‌ها را کنترل کند، چگونه در بدترین شرایط کارگاهی مطمئن بزند. او که فقط یک هم‌نورد خوب نبود بلکه یک فنی‌کار خوب هم بود که به هم‌نوردش اطمینان می‌بخشید.

او و این همه اشتباه؟ او و این همه سماجت بی‌دلیل؟ 

بارها در پاندول میان سقوط  و صعود به خودم خندیده‌ام که مگر می‌شود کالبدی که در آن این همه انرژی دمیده‌اند متلاشی شود؟ و حالا فکر می‌کنم او هم وقتی در یخ‌بندان زیر 40 درجه میان یخ‌های سرسخت گرده آلمان‌ها قصد فرود داشته، چنین فکر کرده، نه این بار نه ... شاید بار دیگر زمین را زیر پایش احساس کند و چه احساس شعفی می‌دهد کف صاف یخچال پس از ساعت‌ها تلاش روی دیواره ... 

باز هم ذهن به چرخه هرز چراها می‌غلتد و در مقابل یک علامت سوال بزرگ متوقف می‌شود:

 آیا او هم مثل آن دیگران در میان یخچال‌های علم‌کوه ماندگار شد؟

نه نه نه ...

...

..

نویسنده : مهری جعفری

برگرفته از وبلاگ بی هیچ ترسی از جاذبه زمین

پی نوشت:

49.gif02.gif

نمیخواستم حالا حالا ها آپدیت کنم اما این اتفاقی که اخیرا در علم کوه افتاد منو خیلی متاثر کرد. احساس کردم باید وظیفه خودمو به عنوان یک همنورد هرچند در حد دو سه برنامه ادا کنم.   جمعه دو روز قبل از اینکه بچه ها به رودبارک برن برای آخرین بار دیدمشون. تو مسیر دربند با طناب و کرامپون و تبر یخ و ... فهمیدم که دارن میرن شروین  تمرین کنند . میشد حدس زد دارن خودشون آماده میکنند برای یک برنامه سنگین. پیرزنی ناتوان با سختی در تلاش بود تا درب آهنی سنگین مغازه اش را بالا بکشد. مهدی و علیرضا سریع بطرفش رفتند و کمکش کردند. اون صحنه همون موقع هم منو تکون داد و احساس شرم از خودم که همیشه با سرعت و مغرور بدون توجه به اطرافم فقط به سمت بالا حرکت میکنم. اونا رفتند بند در حالی که هنوز صدای مهدی را میشنیدم که بلند بلند از برنامه ای که در پیش رو داشتند حرف میزد و چقدر امیدوار بود!!  من راهی قله شدم ولی اکنون که از زیر آن طاق و از کنار آن کافه میگذرم و چهره آن پیرزن را میبینم به یاد بچه هایی می افتم که پیکر بیجانشان را در لابه لای سنگ ها ی پر خاطره ی سرد  رها  و به بلند ترین افقها پرواز کردند.

روحشان شاد.    

...

/ 45 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی

محمد

سلام از اتفاق افتاده متاسفم. اينترنت ما ۲ هفته ای قطع بود و امروز متوجه شدم... ببينمتون....

منتظر

سلام خوبین ؟ ایام رو به همه تسلیت میگم برگشته چون از قتلگه سلطان کم لشکر بگرفته اندر پیش زین نعش علی اکبر آمد به درب خیمه ها با حالت مضطر گفتا که ای اهل حرم واویلا افزوده غم بر روی غم واویلا ××××××××× یا ابا الغوث ادرکنی.......... یا ابالفضل العباس یا حق

آوا

سلام اين خبر شنيدم و متاسفم شدم روحشان شاد باشد. به روزم خوشحال ميشم بيايی از خواب چی می دونی ؟

مشولی

سلام خسته نباشی آنا جان نميدونی چقدر از خوندن کامنتت خوشحال شدم خيلی وقت بود که ديگه به ما سر نميزدی در مورد افسانه خانم بايد بگم که ايشون خودشون رو معرفی نکردن و من هم بعد از سفر کامنت ايشون رو خوندم برای همين من هم مثل شما موفق به زيارت ايشون نشدم البته حسابی به بچه های بندر عباس زحمت داديم جای شما واقعا خالی بود . اگر خدا بخواد برای اسفند با تاريانا برای صعود توچال خدمت می رسيم موفق باشی

محمد والی نژاد

از آدمها فقط خاطره ها شون باقي مي مونه. خوشا به حال كساني كه خاطره اي خوش در ذهنها به يادگار مي گذارند. روحشان شاد و قرين رحمت الهي.

عليا

سلام خیلی دیر شروع کردم به سنگنوردی وکوهنوردی ولی مطمئن هستم که امروز یا فردا دیر یا زود من هم .........فقط دلم برای اونهایی که دوستم دارن و دوستشون دارم میسوزه امیدوارم که صبرشون مثل کوهنوردها زیاد باشه. مرداد ۸۶قرار اگه خدا بخواد برم علم کوه ولی بازهم دلم میسوزه

شعری از استاد رسول نجفيان

رسم زمونه عجب رسمیه رسم زمونه قصه برگ و باد خزونه میرن آدما‚ از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه کجاست اون کوچه ‚ چی شد اون خونه آدماش کجان خدا می دونه بوته ی یاس باباجون هنوز گوشه ی باغچه توی گلدون عطرش پیچیده تا هفت تا خونه خودش کجاهاست خدا می دونه میرن آدما ‚ از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه تسبیح و مهر بی بی جون هنوز گوشه ی طاقچه توی ایوونه خودش کجاهاست خدا می دونه خودش کجاهاست خدا می دونه میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه پرسید زیر لب یکی با حسرت پرسید زیر لب یکی با حسرت از ماها بعد ها چه یادگاری می خواد بمونه خدا می دونه میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه