آسمانکوه

بعد از خوردن صبحونه تیم هفده هجده نفره ما دو قسمت شد. و من  با انرژی ای که از دیدن چشمه گرفته بودم، همراه با گروه پیشرو عازم قله شدم. سرقدم (سرپرست)  یکی از کوهنوردای سرعتی معروف  بود و از همون اول کار شیب 50 درجه ریزشی رو با حداکثر سرعت استارت زد. همه نفس نفس میزند و ضربان قلب شدید بود. جالب این بود که این سرعت تا خود قله حفظ شد اما هیچکس اعتراضی نمیکرد. انگار این سیستم صعود کردن برای این گروه خیلی عادی بود. از دشت تا قله فقط یکبار اون هم در حد 5 دقیقه استراحت داشتیم. سرقدم اصلا پشت سرش رو نگاه نمیکرد. افراد تیم  یکی یکی از گروه عقب می افتادند. طوری که در نهایت ما 4 نفر بودیم که پشت سرش با فاصله کم و زیاد صعود میکردیم. (بقیه به گروه دوم ملحق شدند). ناگهان روی یک سنگ  سست  غلطیدم و به شدت زمین خوردم. تا چند ثانیه نفسم بالا نمی اومد. بی اختیار اشکم سرازیر شد و از شدت درد نمیتونستم سرپرست و دو نفر پشت سرش رو صدا کنم. نفر پشت سریم تا  رسید دستمو گرفت و کمکم کرد تا بلند بشم یکی دو قدمی راه که رفتم خیالش که راحت شد پام نشکسته باتومشو بهم داد و برای اینکه فاصله اش از سرپرست کم نشه سریع رفت و منو تنها گذاشت!  دیگه پشت سرم کسی نبود و این مسیر هم قابل برگشت نبود. چند دقیقه ای که لنگ لنگان حرکت کردم. بدنم گرم شد و دردم کاهش پیدا کرد. اما ورم کرده و جراحتی سطحی برداشته بود. از دور دیدم که  اونها برای همون استراحت 5 دقیقه ای نشسته اند. امیدوارم شدم. اما تا بهشون رسیدم سرپرست کوله اش رو برداشت و با  دو نفر دیگه حرکت کردند و تنها توصیه اش به من این بود که پامو ببندم و گرم نگه دارم تا این باد سرد اذیتش نکنه. من و دوستم ادامه راه رو دو تایی تا قله اصلی صعود کردیم. دیگه انگیزه ای برای فشار آوردن و رسیدن به اول تیم نداشتم. از این سیستم اصلا خوشم نیومد. اونها داشتند خودشونو به کی نشون میدادند؟ چیو میخواستند ثابت کنند؟ این روش صعود واقعا اشتباه بود. وقتی به قله رسیدم سرپرست به همراه دو نفر دیگر  نیم ساعتی بود که رسیده بودند. بنابراین بازم برای ما منتظر نموندند و راه افتادند. طبق گفته های خود سرپرست مسیر برگشت کمی گمراهه و مسیرهای سمت چپ به هیچ عنوان قابل فرود نیست چون منتهی به پرتگاهه و کسی که بلد نباشه مسیر رو پیدا نمیکنه. وقتی که بهشون گفتم ما اینجا رو بلد نیستیم. نمیدونیم که از کجا و کدوم مسیر باید برگردیم گفت ما آهسته تر  میریم، شما کمی استراحت کردید راه بیفتید.  ماهم بعد از ده دقیقه حرکت کردیم. اما از همون اول کار اونا رو گم کردیم. چون اونا تصمیم نداشتند صبر کنند یا کمی آروم تر بروند تا ما برسیم. نتیجه این شد که ما از بدترین مسیر برگشتیم. یک مسیر ریزشی و ناجور که به زانوها وکمرم خیلی فشار آورد. باتومم از وسط شکست و پای همنوردم هم بدتر از من زخمی شد. جالبه که وقتی ساعت 5 بعد از ظهر کنار چشمه بهشون رسیدیم و لرزش پاهامو دیدند، این ما بودیم که مقصر شدیم. چون گفتند: "دیدیمتون از دور. تقصیر خودتونه. خب راه رو اشتباهی اومدید پایین؟؟!!"   از ده نفر دیگه اعضای تیم خبری نبود. من تقریبا مطمئن بودم که اونا زودتر از ما برگشتند سمت ماشین. اما اشتباه میکردم. اونا  تو راه قله بودند. بدون هیچ سرپرستی.  این موقع؟!! باورم نمیشد. و از همه جالب انگیزناک تر اینکه باز هم سرپرست محترم بدون کوچکترین نگرانی ای کوله اش رو برداشت و دوباره راه افتاد تا قبل از اینکه هوا تاریک بشه به ماشین برسه!  خب دلیلی نمیدیدم وقتی اونا براشون مهم نیست من تو اون سرما منتظر بقیه افراد تیم بمونم. ما هم کمی بعد از اونها راه افتادیم. هوا تاریک شده بود و نور هدلامپ من خیلی ضعیف شده بود. باز هم راه رو گم کردیم و تا برسیم به اول تنگه، مجبور شدیم  بیست بار از روی رودخونه بپریم! سرعتم رو زیاد کردم و از همه شون جلو زدم. خب دقیقا مثل خودشون رفتار کردم و یک ساعت و نیم زودتر از آخرین نفرات به ماشین رسیدم. سرپرست خیلی خوش شانس بود که اتفاقی برای کسی نیفتاد. عصبانی بودم اما نمیشد حرفی زد. چون اعضای تیم، این افراد (سرپرستان) رو اونقدر قبول داشتند که مطمئنا کسی برای حرفهای ما تره خرد نمیکرد. شاید مقابله هم میکردند. مثلا میگفتند کسی که ضعیفه باید با گروه دوم بیاد. یا اصلا قله نیاد. در حالیکه این حق همه افراد تیمه که وقتی مشکل جسمی خاصی ندارند، به قله برسند. اصلا به خاطر همین در این برنامه شرکت کردند. اما عده ای از اینکه میتونستند پشت سر فلانی صعود کنند افتخار میکردند و به جای اینکه بشینند به عواقب این روش فکر کنند  فقط به این فکر میکردند که چکار کنند، چه تمرینی انجام بدند، چه مکمل هایی بخورند تا بتونند شایستگی هاشونو اثبات کنند. داشتم فکر میکردم  اگه اتفاق بدتری برای ما می افتاد اونجا کی به دادم میرسید؟ اگه ما اونقدر قدرت نداشتیم که با وجود بیراهه رفتن مسیر برگشت و دشواری زیادش، خودمون رو صحیح و سالم به پایین برسونیم کی مقصر بود؟ کی وسط اون دشت بی انتها به ما کمک میکرد؟ جایی که نه موبایل آنتن میداد نه بی سیمی داشتیم. فکر میکردم این زانوها رو فقط برای این برنامه نمیخوام. من قراره یک عمر کوهنوردی کنم. اونم با پایی سالم...

این برنامه نکته های خوب زیادی هم داشت. شاید تلنگری بود به خود من. اکثر دوستانی که منو میشناسند میدونند به کوهنوردی سرعتی علاقمندم و اگه همنوردی نمیتونست پا به پای من صعود کنه، بعید بود دفعه بعد باهاش برنامه برم. به همین دلیل سعی میکردم تنها یا با عده محدودی از دوستانم کوهنوردی کنم و از شرکت در برنامه های گروه پرهیز میکردم. مثلا من عاشق دماوندم. نصف صعودهام به این قله رو یکروزه اجرا کردم. اما شناخت کاملی از این کوه ندارم.  چون همیشه سرم پایین بوده و جلوی پامو نگاه کردم. فقط صعود کردم و بعدش فرود اومدم. در این راه دوستانی رو از دست دادم. نه تنها دوستان که  فرصت هامو هم از دست دادم. فرصت دیدن و درک کردن کوه و خیلی چیزهای دیگه ای که مجال کسب کردنشون رو از خودم گرفتم. توجیهم هم این بود که ریتم حرکت من اینه و اگه بخوام از این کندتر حرکت کنم، خسته میشم. من به خاطر قدرت و سرعتم مغرور بودم. اما اینبار فرصتی پیش اومد که با افرادی قوی تر از خودم هم پا بشم و خودمو در موقعیت ضعیف تر ببینم.  فهمیدم پیش از این چقدر رفتار نازیبایی در کوه داشتم! افسوس...

 ...

 این برنامه حدود یکماه پیش اجرا شد.

 

 

عکس های بیشتر:


چشمه دوبرار

 


سمت راست: قله فرعی که تابلو فلزی روی آن نصب شده--سمت چپ :قله آسمانکوه 3850 متر

 


نمای دماوند زیبا از روی قله آسمانکوه

 


مسیر بازگشت از قله

 

/ 51 نظر / 60 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمد (کوهنورد ایرانی)

تخریب کوهستان به چه قیمتی...! (گرگش- اصفهان-میمه-کامو-رصد خانه ملی ایران) http://iran-mountaineer.blogfa.com/post-307.aspx

علیرضا

ما سوم دی ماه 89 رفتیم هنوز برف سنگین نیومده بود بهمن های گرمابدر هم نریخته بود 8:30 محیط بانی 12:15 دشت لار تا اینجا 23 نفر بودیم سرپرست مسابقه دو با برف کوبی گذاشت ببینه کیا میتونن برن قله 6 نفر شدیم - بقیه برگشتند مینی بوس - 1 نفر از ما هم یک ساعت بعد تنها برگشت تا ساعت 3 صعود کردیم تابلو فلزی دیده میشد .. تصمیم گرفتیم برگردیم .. از همون مسیر پرشیب .. با سرعت اومدیم پایین 5:30 همونجایی بودیم که 12:15 بودیم یکی پاشو سرما زد 2 نفر برگشتن که خبر بدن ما یکم دیر تر میایم تا 7 که هوا تاریک شد داشتیم پای اون آدم رو گرم میکردیم .. 7 تا 11:30 برا برگشت حرکت کردیم سرپرست با مخالفت شدید منو مجبور کرد باهم از میون بر بریم گم شدیه بودیم حسابی .. هد لامپ 2 تا کم نور داشتیم هی ادامه میدادیم راه اشتباه رو مسیر های بهمنی رو نصفه شب تا برف بالای کمر پایین بالا میرفتیم بازم با رای گیری که من مخالف بودم مجبور کرد بیواک کنیم یه سنگ چین رو با یه پتو نجات روشو پوشوندیم .. روو کوله ها ننشستیم و تا 6 صبح هر چی تو کوله داشتیم رو سوزوندیم و یا کاسونک رو صبح دیدم فهمیدیم کجاییم .. برگشتیم محیط با

جواد

سلام جالب بود جای ما خالی نبود[دروغگو] راستی با مطلبی کوتاه از حافظه و قیامت به روزم [لبخند]

ازی

یکی از سایه هات رو کشف کردی انا جان. تبریک. ادمای اطراف رو نمی شه تغییر داد اما می شه دیدشون و از روی عکس العملی که نسبت به رفتارهاشون داریم برای خودشناسی خودمون استفاده کنیم که به بهترین نحو انجام دادی. باریکلا

آرش

من سه بار دشت لار رفتم ممنونم از این شرحتون، من آبشار قو رو رفتم (همون سفید آب).

محمد علی علائی

متاسفانه صعود به هر قیمت باب شده من موندم این ها اگر صعود های فنی و بالای 7000 داشته باشن با همنورداشون چه کار میکنن ؟!!

اکبر

درود بر شما ،خوشحالم از اینکه بعد از اجرای برنامه اول ایراد خودت را پیدا کردی ( قدیما اول به ما رفاقت در کوه دوم لذت از طبیعت بعداز قبولی فوت و فن را یاد دادند) راستی همه روح اله ها همیشه عصبی اند زیاد جدی نگیر شانس آوردی آنجا نبود . شادباشید . [لبخند]

اکبر

درود . (پیشنهاد )سعی کنیم برای یاد کردن دوستان از دست رفته کلمات وجملات ساده تری استفاده کنیم تا در صورتیکه کسی انتقادی و نظری دارد راحتتر بیان کند.[متفکر]

فرید

سلام آبجی وای 50 نظر من رفتم