در وصف کافه آبشار دوقلو

 

 

 

 


الا ای اوج نشین شیرپلایی

الا ای آنکه در بام صفایی

 

به شوق دیدنت هر هفته آییم

به بالای بلندت ره سپاریم

 

صفای شیرپلایت بی نظیر است

فضایش دلنواز و دلپذیر است

 

فضایش سبز و آبش بس گواراست

هوایش دلگشا و بس دل آراست

 

همه لطف و صفایش شامل ماست

سرایت هم ابولفضل محفل ماست

 

بیاساییم در این محفل زمانی

روانی تازه سازیم و توانی

 

همینش بس که کام کوهنوردان

خنک سازد ز آب چشمه ساران

 

پس آنگه راه قله در نوردیم

فرازش تا نبوسیم برنگردیم

 

به هر سو چشمه ها جوشان ز آب است

به کام تشنگانش چون  شراب است

 

کدامین تشنه پای چشمه بنشست

وز آب آن نوشید و نشد مست؟!

 

مسعود و هجرتی پنجاه و چند سال

شدند اینجا و خوردند آب توچال

 

دریغ این هر دو اکنون پیر گشتند

ولیکن کی از اینجا سیر گشتند!؟

 

تقدیم به ابوالفضل آبشاری

(از دفتر مجموعه اشعار مسعود طالقانی - تیرماه 1390 )

..............................................................................

 


عکس از اینترنت

 

کافه ابوالفضل یا همان کافه آبشار دوقلو ، کافه کوچکی است پایینتر از شیرپلا و مجاور آبشار. سابقا همیشه برای استراحت و صبحانه به شیرپلا میرفتم ولی مدتی است به دلیل ازدحام جمعیت در شیرپلا و همچنین محیط سرسبز و زیبای کافه و کیفیت بهتر صبحانه اش ، آنرا برای استراحت انتخاب میکنم.  البته من همیشه آنجا غریبه ام.  ولی کوهنوردانی هستند که برای آمدن به آن کافه کوهستانی تعصب خاصی دارند و آنجا پاتوق ثابت آخر هفته شان است. یکی از این دوستداران کافه در وصف آن و صاحبش ابوالفضل و شیرپلا و توچال این شعر را سروده است.

/ 11 نظر / 95 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دبیرخانه علمی کانون وبلاگ‌نویسی

با سلام و احترام مدیر محترم با توجه به بررسی‌های به عمل آمده از وبلاگ شما از طرف دبیرخانه علمی کانون وبلاگ نویسی جشنواره شکوفا در سطح شهر تهران از شما دعوت به عمل می‌آید که در مسابقات جشنواره شکوفا کانون وبلاگ نویسی و شبکه‌های اجتماعی شرکت نمایید. ثبت‌نام درمورخ یکم مهرماه الی سی‌ام بهمن ماه 93 کانون وبلاگ‌نویسی به روش‌های زیر انجام می‌گیرد: 1-مراجعه به دبیرخانه مرکزی کانون وبلاگ‌نویسی و شبکه‌های اجتماعی مستقر در معاونت اجتماعی فرهنگی شهرداری منطقه یک 2-مراجعه به دبیران هادی کانون وبلاگ‌نویسی مستقر در معاونت اجتماعی فرهنگی شهرداری مناطق 22 گانه شهر تهران 3-مراجعه به مدیران آی‌تی محله‌های شهر تهران 4-مراجعه به سایت اختصاصی کانون وبلاگ‌نویسی و شبکه‌های اجتماعی به آدرس زیر و یا ارسال آدرس وبلاگ خود به ادرس ایمیل ما www.blogmytehran.com آدرس: میدان قدس (تجریش)، خیابان دزاشیب، خیابان عمار، کوی شهید صالحی (عرفات)، شماره 22، ساختمان معاونت اجتماعی شهرداری منطقه یک/دبیرخانه علمی کانون وبلاگ‌نویسی

کاوه

سلام من هم از این کافه چند خاطره دارم. البته اگر همان باشد. کمی مانده به پناهگاه شیرپلا که بعد از این کافه اگر درست یادم بیاید باید دست راست را بگیری و برسی به پناهگاه. یکی از آنها همیشه در ذهن من است و هیچگاه یادم نمی رود. فکر کنم حوالی سال 60 بود. از سوی همنوردی عزیز به یک صعود دو روزه به توچال به همراه جمعی دعوت شدم. به سیاق آن سال ها همه نیروهای چپ. ساعت 16 میدان مجسمه قرار گذاشته بودیم. همین که بار و بندیل بسته بودم راه بیافتم، برادر کوچکی داشتم که آن سالها حدود 5 ساله بود. گفت من هم می آیم داداش. گفتم خوب پس زود باش. خلاصه کنم، ساعت 4 میدون مجسمه وایساده بودم و منتظر آن دوست. اومد و با یه عده که گوشه تر وایساده بودن خوش و بشی کرد و منو که دید گفت : کاوه! اینو چرا آوردی؟ می خوایم بریم توچالا! گفتم خوب بریم! مگه چیه؟ حالا حساب کن به غیر از من و داداش،11 نفر دیگه همه چپ! کمونیست دو آتیشه! از اون هایی که کوهنوردی رو نه یک ورزش و تفریح بلکه بخشی از یک ایدئولوژی می دونستن! منم با بچه 5 ساله بین اینا بر خوردم! فقط به خاطر سوابق قبلی بنده بهترین عملی که رو من انجام گرفت این بود که داخل گروه بایکوت شدم. حالا

کاوه

فقط به خاطر سوابق قبلی بنده بهترین عملی که رو من انجام گرفت این بود که داخل گروه بایکوت شدم. حالا منم غیض کردم گفتم به هر نحوی شده تا قله میرم. اون موقع بیشتر صعود ها دو روزه بود و معمولا" کوهنوردان شب ها پناهگاه می خوابیدن. خوب منم به همین هوا چیز زیادی با خودم برای خواب بر نداشته بودم. کاری نداریم. رسیدیم فکر کنم همین کافه. دیدیم بند و بساط را روی پشت بوم همین کافه پهن کردن و نشستن. حالا ما هم به هوای پناهگاهیم.هوا تاریک شده بود و دیدیم خیر! از پناهگاه خبری نیست. حالا شب سرد. منم با یه بچه! خانم تا ساعت الی ماشالله 1 نصف شب اینا سرود خوندن. از اون سرودهای انقلابی. فکر می کنم کتابش هنوز هم باید باشه. اسمش سرود یا سرود های کوهستان بود.منم دو تا پتو که برده بودم پیچیدم به بچه و لباس های خودمم روش تنش کردم. خودمم تا صبح ساعت 4 سگ لرز زدم! حالا ساعت 4 نامردا برپا دادن. بهمن خواب بود. نسبتا" بیدارش کردم و کوله رو بستم و بچه را هم روش ! سرتو دیگه درد نیارم. بچه رو با کوله یه تیغ تا قله بردم. تازه یه سری هم از حوالی اگر درست یادم بیاد، سیاه سنگ ها ( ؟ ) تا ایستگاه پنج توچال اومدم پایین آب ورداشتم. نامردا

کاوه

سرتو دیگه درد نیارم. بچه رو با کوله یه تیغ تا قله بردم. تازه یه سری هم از حوالی اگر درست یادم بیاد، سیاه سنگ ها ( ؟ ) تا ایستگاه پنج توچال اومدم پایین آب ورداشتم. نامردا آب هم به من ندادن! وقتی به قله رسیدم، همین تیم 13 دقیقه و 26 ثانیه بعد از من رسید قله! حالا چه جشن و شعفی از سوی برخی از کوهنوردان دیگر که زودتر از من رسیده بودن و در طی مسیر تو نخ من بودن اون بالا برپا بود بماند! یادمه یه مشت گل های کوهی رو روی سر من و داداش ریختن! یکی شکلات تعارف کرد. یکی چای و خرما داد. خلاصه کلی تحویلمون گرفتن! یادمه کوهنوردی بود - اسمش را فراموش کرده ام - اگر زنده است خدا حفظش کند و اگر نیست روحش شاد باشد. رو به بقیه ی کوهنوردان کرد - از جمله تیم مثلا" خودم - که بابا جان! پرچم ها را جمع کنید! کلنگ ها را برچینید! قله ای که یه بچه 5 ساله اومده دیگه افتخار نداره! ( البته با لحن و مضمونی کاملا" شوخی ) از همین جا بایکوت من به قول آن خطیب جمعه ی معروف داول!!! شد! یعنی 10 برابر! از این صعود تنها یک عکس بر روی قله برداشته شد که من هم داخل آن هستم. آن عکس هم به من داده نشد.شاید به همان دلایل. افسوس که دسترسی به آن دوس

کاوه

از این صعود تنها یک عکس بر روی قله برداشته شد که من هم داخل آن هستم. آن عکس هم به من داده نشد.شاید به همان دلایل. افسوس که دسترسی به آن دوستان ندارم. خط و ربط ها گم شده اند یا تغییر کرده اند. شاید ذکر این خاطره را در همین جا بخوانند و من بتوانم پیدایشان کنم. آن عکس برای من از تمامی خاطراتم در کوه ها و غارها ارزشمندتر است. هرچند که به سیاق آن سالها کوهنوردانی با افکار آن سالهای من زیاد اهل عکس و ثبت وقایع نبودند. زهی اشتباه! و زهی افسوس! زیاده گویی شد. عذر می خواهم. ولی مرا بردید به بیش از 30 سال پیش....

کاوه

خانم فراهانی عذر خواهی دیگری نیز باید بکنم. وآن اینکه این وبلاگ محل خاطرات و بیان تلاش های شماست که بنده امروز آن را غصب کردم! ولی می دانم که با بزرگواری این لطف بزرگ را از من - یکی از پر و پا قرص ترین خوانندگان وبلاگتان - دریغ نمی فرمایید. به هر حال، باز هم بابت این زیاده گویی و استفاده از فضای شما عذر می خواهم.

رضا

سلام شما غریبه نیستید اشنایید غریبی نکنید قدیمی ترها اینجا پاتوقشونه

فریبا معلمی

سلام به آنای عزیزم تمامی کسانی که از سالهای دور قله رو هستند از کافه رجب و کافه ابوالفضل و شیرپلا و کل مسیرهای بعدی خاطراتی شیرین دارند ،خاطراتی که با یاداوریشان شور و شعف ان زمان در انسان بوجود میاید .یکی از زیباترین مسیرهای کونوردیه که دلم برای دیدنش خیلی تنگه .امیدوارم بتوانم بزودی پا در این مسیر بگذارم.به امید دیدار تمام دوستان کوه و آنای عزیز[گل]

مهرداد دانشمندی

سپاس از جناب کاوه بابت خاطره زیبایشان و شما خانم فراهانی بابت اجازه و درج این کامنت فقط ای کاش یه عنوان یک مطلب جدید این نقل قول را درج کنید مطمئنم اونطوری بیشتر خونده میشه که خالی از لطف نیست اینطوری شاید همه نخونند.

عزیزمحمدی

باور به نور و روشنایی است ،که شام تیره از دل شب یلدا جشن مهر و روشنایی به ما هدیه می دهد . همیشه روشن و گرم و جاوید مثل خورشید باشید . یلدا مبارک ...