تلاشی ناموفق به دماوند

روی آفتاب پنجشنبه (اونهم فقط از صبح تا ظهر) خیلی حساب کردم.  میدونم امشب و فرداشب بارش داریم. جمعه هم  که هوا کاملا به هم میریزه. 12:45 ظهر به گوسفندسرا رسیدیم. بین راه یک تیم از آرش و یک تیم از باشگاه دماوند رو دیدیم که تعدادیشون دیروز موفق به صعود قله شده بودند. 1:30 ظهر حرکت میکنیم. یک ساعت از صعود نگذشته بود که بارش شروع شد. با اینکه همه میدونستیم قبل از تاریکی به بارگاه سوم نمیرسیم اما تلاشمونو میکردیم این فاصله رو کم کنیم. دست به سنگ ها و صعود از صخره ها کمی وقتمون رو گرفت. نزدیک تابلو سوم، امین کمی سرعتش رو زیاد کرد تا ما رو به حرکت سریع تر ترغیب کنه. آخه کم کم داشت هوا تاریک میشد. فاصله من و امین از امیر و فرشته خیلی زیاد شده بود. نرسیده به تابلو چهارم (آخری) امین هم دیگر در دیدرس من نبود. اون تصمیم گرفته بود با حداکثر سرعت خودش را به بارگاه رسانده و کمک بیاورد. چون مطمئن شده بود به مشکل می خوریم. دم تابلو چهارم ایستادم تا هد لامپمو در بیارم اما پیداش نکردم. البته میدونستم تو اون شرایط هدلامپ کمک چندانی به من نمیکنه چه بسا دید رو کمتر هم میکنه. باید اعتراف کنم کمی ترسیده بودم. باد، برف، مه، تاریکی و از همه بدتر تنهایی فشار روانی زیادی بهم وارد میکرد. اما تمام سعی خودمو کردم تا شرایط رو کنترل کنم. چند تا نفس عمیق کشیدم و راه افتادم. "من بارها و بارها این مسیر رو صعود کردم. من بارگاه رو پیدا میکنم. فقط کافیه از گرده سنگی سمت چپم خیلی فاصله نگیرم. من موفق میشم. من بارگاه رو پیدا میکنم" . . . ... این ها جملاتی بود که زیر لب تکرار میکردم! شرایط خیلی بدی نداشتم. میدونستم چند نفر اون بالا از برنامه ما با اطلاع هستند و منتظر. میدونستم امین بالاست. امیر و فرشته هم، هرچند با فاصله زیاد، اما پشت سرم هستند. و میتونستم از موقعیت خودم و مسیر بارگاه تصویر ذهنی بسازم.

 اما فکر کردم اگه یک روز من تنها و بدون هیچ امیدی از وجود و کمک دیگران در چنین شرایطی قرار بگیرم باید چکار کنم؟ بهترین راه کدومه؟ - یک راه این بود که همچنان صعود کنم تا بالاخره بارگاه رو پیدا کنم که احتمال گم شدن داشت. - یک راه این بود که همونجا در پناه سنگی زیر انداز و پهن کنم و برم تو کیسه خواب که احتمال خیس شدن کیسه و یخزدگیداشت. - یک راه هم این بود که برگردم پایین و تا صبح و تا رسیدن به یک روستا یا جاده راه برم که احتمال تحلیل انرژی و گم شدن داشت.  راه دیگه ای به ذهنم نمیرسید.

بعد از یکساعت درست در مسیری که میرفتم از دور صدای فریاد چند نفر از بارگاه رو شنیدم. این بهم قوت قلب داد. 200 متر زیر بارگاه نور هدلامپ چهارنفر تنها چیزی بود که میخواستم ببینم و دیدم. هرچند اونقدر باد شدید بود که صدای فریاد منو از بیست - سی متری نمیشنیدن! امید، حسین و بابک رفتند پایین دنبال فرشته و امیر. امین کوله منو گرفت و با من اومد هتل بارگاه سوم. ساعت حدود 7 شب بود. زهرا صفاریان، سرپرست تیم دانشگاه تهران از طریق بیسیم  مرتبا با اون سه نفر در ارتباط بود. همه چیز برای امیر و فرشته مهیا شده بود . الحق بچه ها همکاری و همدلی خوبی داشتند و من از اینکه کمک چندانی از دستم بر نمی اومد خیلی ناراحت بودم. انتظار ما بیش از دو ساعت طول کشید. بالاخره ساعت 10 امیر خسته و خیس همراه با بابک به بارگاه رسید و یکراست رفت تو کیسه خواب. پشت بیسیم درخواست برانکارد داشتند و همچنین چندتا منور! واقعا نگران شده بودیم. امین برای بار دوم برگشت پایین تا به حسین و امید کمک کنه. چون ظاهرا فرشته دیگه نمیتونست راه بره. با تلاش قابل تحسین بچه ها حدود ساعت 11 شب فرشته هم صحیح و سالم (البته بدون برانکارد و منور) به بارگاه رسید. زهرا (پزشک و سرپرست تیم) معاینه اش کرد. خوشبختانه مشکلی وجود نداشت. محمد که از ابتدای این جریانات کمک و محبت بی دریغی به همه ما داشت اجازه داد فرشته شب تو اتاق گرم و نرم سرپرستی بارگاه بخوابه و لباس خیس بچه ها رو روی اجاق اتاقش خشک میکرد و برای همه چایی میریخت. من اصلا اشتها نداشتم. امین و امیر هم از خستگی بدون شام خوابیدند.

صبح، صدای باد نشون میداد که هوای بیرون برای صعود مناسب نیست. با این وجود تیم دانشگاه تهران همگی آماده و راهی قله شدند. خیلی دلم میخواست همراهشون می رفتم! اما نشستیم و راجع به اتفاقات و تجربه ها و اشتباهات دیشب و کوهنوردی صحبت کردیم. به این نتیجه رسیدیم اگه هرچهارتا با هم صعود میکردیم شرایط بدتری برامون به وجود می اومد و مجبور بودیم بین راه شبمانی کنیم. یک ساعت بعد دو نفر از بچه های تیم و بعد کل گروه از صعود انصراف داده و برگشتند. میگفتند شدت باد خیلی زیاد بود. واقعا هم همینطور بود. حتی فرود در آن شرایط کار راحتی نبود. به همین دلیل همه یک گروه شدیم و ساعت 12  به سمت پایین حرکت کردیم. حدودا 5 بود که سر جاده خاکی رسیدیم. در کل مسیر، هوا ابری همراه با بارش خفیف برف ...

در پایان از امین معین، محمد(مسئول بارگاه سوم)، زهرا صفاریان، بابک مولایی، حسین ساعدی، امید علمداری، حسین بلنداختر، امیر فراهانی، مینا، ریحانه و سایر دوستان تیم کوهنوردی دانشگاه تهران که اسامیشونو متاسفانه به یاد ندارم به خاطر تلاش و همکاری خالصانه و دوستانه شان تشکر میکنم.

 

....

 

/ 44 نظر / 90 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عباس ایلاقی

اگر هفته پیش نرسیدی قله ولی این هفته نشون دادی که از خیلیها جلوتری کارت عالی بود آنا خانم خدا نگهدارت باشه [گل][گل][گل]

دوست

دوستان واقعی کسانی هستند که اشتباهات رو تذکر بدن ، راهنمایی کنن ، نقد کنن نه اونایی که به هر نحوی کار اشتباه رو تایید و تاکید کنن

کوهسار

باری دیگر زمین به نظاره نشست شکوفه باران بهاری را باران قطره قطره بر زمین چکیدن گرفت پهنه وسیع دشت به یکباره سرشار طراوت شد و بهار آغاز بهاران مبارک باد

مهشید

درود بر آنا جان عزیز عیدت هم پیشاپیش مبارک [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

تازه کار

GPS و قطبنما از ملزومات کوهنوردی (بهتره بگیم فعالیتهای بیرونشهری یا همون Outdoors) هست. مخصوصا برای چنین برنامه هایی! پیشنهاد می کنم همه دوستان مهارتهای مرتبط رو یاد بگیرن چراغ قوی هم خب تا حدی شاید بتونه کمک کنه دید بهتری در شرایط بد داشته باشی (مثلا میدان دید 3 متری رو به 10 متر تغییر بده). بنابراین پیشنهاد دومم کنار گذاشتن خسیس بازی و خرید چراغ خوبه! توی یک بیواک تمام عیار (بارش + سرما) احتمالی برای خیس شدن کیسه خواب وجود نداره! چون حتما خیس می شه! نفوذ رطوبت قطعیه. شک نکنین. یک مقاله در این مورد ترجمه کردم که به عنوان پیشنهاد سوم برای مطالعه مطرح می کنم. http://mountaineer.persiangig.com/document/Bivouac.pdf در هر صورت بودن توی منطقه خودش خالی از لطف نیست. درسته قله هدف برنامه است اما ارزش کل برنامه در قیاس با سلامتی , چیزی نیست! مهم اینه که تصمیمات درستی گرفته بشه و خوشحالم که تصمیم درستی گرفتی و برای صعود لجبازی نکردی.[چشمک] شاید یاد و خاطره مرحوم ساجده کشمیری بی تاثیر نبوده باشه ... روحش قرین رحمت ایزد. [گل]

سیف اله

با سپاس آنا عزیز که دوست منو نجات دادید .به نطر من رفتن به بارگاه با توجه به نزدیکیش کار درستی بوده . ممکن بود برگشتن کار درستی نباشه در اون شرایط . واقعا ماشا اله به همتتون . ما همون شب روی یال داغ بودیم و تمام چادرمون رو باد پاره کرد و تیرک چادرمو شکوند . اون روز خیلی باد شدید بود و تا 4500 پیشروی کردیم ولی باد ما رو برگردوند

پرستو ابریشمی

خسته نباشی و سال نو مبارک..

گروه کوهنوردی 70 قله اراک

سال نو بر شما مبارک.

یه کلاغ معمولی

تحسین کردن در لهجه شما به معنی رها کردن و رفتن همنورد است . این بقل لغتنامه بگذارید ما هم سر در بیاوریم . اگر خدا نکرده آن خانم مرده بود باز هم می توانستید سرتان را بالا بگیرید؟

جاوید

سلام من جاوید هستم.خودم دماوندی نیستم اما ژدرم دماوندیه.می دونم چه لذتی داره نفس کشیدن تو اون هوا مسئول وبلاگ رز و ریحان برای ما افتخاریه که با شما تبادل لینک داشته باشیم. لطفا اگر شمام متمایل بودید مارو با نام گلخانه ماهدشت لینک بفرمایید. موفق باشید