مرور خاطرات

پارسال دو تا پست نوشته بودم با عنوان  "زمستان 83 يادش به خير..." كه خاطرات تلخ و شيرين من بود وقتي تصميم گرفتم براي اولين بار در اردوهاي تيم ملي شركت كنم. هدف اصلي ام از نوشتنشان  نشان دادن گوشه اي از مشكلات  فراواني  بود كه كوهنوردان جوان خصوصا بانوان درگيرش هستند يعني مخالفت يا عدم حمايت خانواده ها از فعاليت هاي كوهنوردي فرزندانشان كه تاثيري منفي بر عملكرد  فرد ميگذارد. چندي پيش  شايعه اي مبني بر برگزاري اردوهاي هشت هزاري براي بانوان و آقايان توسط هيات كوهنوردي استان تهران انگیزه ای شد به نوشتن ادامه آن داستان ترغيب شوم. البته بعد مشخص شد اردو فقط مخصوص آقايان برگذار ميشود و خانم ها دوباره و طبق معمول هميشه  .... !! که این هم جای بحث دارد. هنوز از اردوهايي كه پارسال و امسال فدراسيون برگزار كرد براي قله موستاق آتا خيلي نگذشته و هنوز معلوم نيست حق و حقوق كساني كه در اين اردوها انتخاب شدند و هرگز نامشان منتشر نشد چه ميشود ؟

بگذريم. با اين حال تصميم گرفتم ادامه اش را بنويسم.  از همينجا از همه اساتيد و دوستان و همنوردانم كه نامشان را بدون پيشوند و پسوند آقا و خانم  مي آورم  و همچنين از نوع نوشتاري ساده و نگاه  آماتوري نويسنده به كوهنوردي عذر خواهي ميكنم و سعي كرده ام در انتقال صحيح  آن از دفتر خاطراتم به اينجا امانت دار خوبي باشم و در آن دخل و تصرفي نكنم

...

اين هم دو پستي كه ادامه اش را خواهم نوشت.

.

زمستان  83 يادش به خير 1

خانم عبدي (رئیس هیات ) زنگ زد خونمون گفت:" كجايي؟ امروز بايد تست آمادگي جسماني بدي فردا هم نفرات انتخاب شده بايد برن رودبارك!!" تصورش رو بكن. فردا بايد راه بيفتم در حالي كه هنوز هيچ وسيله اي ندارم نه كفش نه كيسه خواب. تو هيات هم كسي منو نميشناخت. منم روم نميشد بهشون چيزي بگم. وقتي نگاهي به وسايل كوهنوردي ام انداختم اول خنده ام گرفت و بعد از ته دل آهي كشيدم. مهم تر ازهمه اينكه هنوز پدر و مادرم نميدونند كه من براي اردو انتخاب شدم راستش هنوز جرات نكردم بهشون بگم. چه رسد به اينكه اجازه بدهند كه برم... 

.

زمستان  83 يادش به خير ۲

آخرين كاري كه از دستم بر مي اومد اين بود كه حقه بزنم... ادامه... 

..

/ 34 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hamnavard

salam Biayid ghol bar afshanim Ta ke nagah az ham namanim...

آیریکان

سلام خوش حالم که برنامه خوبی بوده . گرگ های الوند هم شانس آوردن پس يعنی خدا بهشون رحم کرده . فردا پس فردا ازشون يه عکس می ذارم

فرامرز نصيری

ظاهرا شخصی از کاری که قرار است صورت بگیرد به وحشت افتاده و مثلا به فکرش رسیده که با این شیوه ها ، مزاحمت و سدی برای آن جلسه ی دیدار ایجاد کند . پیام بالا که بنام کلاغ ها نوشته شده است جعلی و از طرف اینجانب نمی باشد . برنامه تمرین و آموزش نقشه خوانی و جهت یابی در کوهستان و دیدارمان با تعدادی از وبلاگ نویسان استان تهران علیرغم تمام این بازی ها انجام خواهد شد . در ادامه این تلاشها برای زائل کردن این برنامه کاری بس بیهوده است برنامه اجرا خواهد شد عملکرد فنی و ارزشمند تعدادی از وب نویسان آزاد نقش غيرقابل انکار و موثری در حرکت تکاملی کوه نوردی مستقل ايران خواهد داشت و بدانید برگ هائی درخشان در تاريخ کوه نوردی ايران توسط همین کوهنوردان آزاد انجام شده است

محمد

بنده هم به نوبه خودم از کار ارزشمند جناب نصيری در انتقال تجربه و دانششان به کوهنوردان در اين مقوله مهم و اساسی (جهت يابی و کار با نقشه های توپو گرافی و جی پی اس ) تشکر کرده و از کليه دوستان وب نويس تقاضای شرکب فعال در اين کلاس کوهستانی را دارم .

الوندپرس

با سلام . اميدوارم هوا برای صعود مناسب باشد . ضمنا از اينکه به وبلاگ ما سر زديد متشکرم . ضمنا آناپورنا به پيوندهای الوند پرس اضافه شد .

سلام آنا جان پستي كه نوشته بودي رو يه بار با پراكندگي ذهن خوندم و وقتي به آخرش رسيدم٬ پست توي تمام ذهنم پراكنده شده بود٬ پس دوباره خوندمش. نا آشنا و جديد نبود؛ حق حق بي صدا به خاطر خواسته – حق. از خوندن اين پست ناراحت شدم٬ به خاطر اشكهايي كه ريختي و به خاطر اينكه فهميدم يكي از دوستانم اين وضع رو تجربه كرده. از طرفي خوشحال شدم٬ چون فهميدم كه تو جزء اونايي هستي كه با تكيه به خودشون – و البته لطف دوستان هم بوده – تا قله رفتن و يا در راه رفتن هستن٬ هرچند نزديك ترين كسانشون ميگن: نمي توني. كسي كه خواسته٬ راه رو انتخاب كرده و در اون قدم گذاشته . و البته اميدوارم كه در اين راه موفق باشي. و بعد از خوندن اون پست٬ وقتي بيشتر عميق شدم٬ خوشحال تر هم شدم! چون با كسي آشنا شدم كه٬ قبلا كمتر شانس آشنايي با همفكراش رو داشتم و اون جز دوستاي ماست. كسي كه گذشته اش رو مي بينه٬ مي نويسه و مي پذيره كه اين گذشته ي اونه و فراموشش نمي كنه. گذشته مسير پيموده ي هر كدوم از ماست براي من فعلي شدن.

... من مي ترسم٬ مي ترسم از اينكه روزي فراموش كنم كه 15 سالگي چقدر مي تونه وحشتناك باشه٬ اگر اطرافيان بزرگ سال فراموش كرده باشن كه روزي 15 ساله بودن. من مي ترسم از اينكه روزي فراموش كنم كه چطور مي تونم به كسي كمك كنم كه سعي مي كنه ياد بگيره و رشد كنه. من مي ترسم از اينكه يادم بره كه كِي٬ كي بودم. تو مي نويسي و اين كمك مي كنه به فراموش نكردن و نوشته هات رو مي خوني و اين خيلي خوبه! - - - راستي يادم رفت بپرسم٬ برف كوبي چطوره؟

آنا

به بدون نام خيلی ممنون اما کاش اسمتو مينوشتی؟!!

تازه کار

من از ۱۶ سالگی می ترسم و همينطور از ۳۰ سالگی

مهدی

سلام خوبی؟ خوبی؟؟ [گل][گل][گل]