بازگشت دوباره

 

پنجشنبه 20 تیرماه 98 به همراه بیتای عزیزم صبح خیلی زود از تهران خارج شده و دماوند رو از مسیر جنوبی صعود کردیم. 6:30 صبح از مسجد حرکت کرده و ساعت 3 بعد از ظهر قله بودیم و ساعت 9 شب به مسجد برگشتیم. مسیر پر از شقایق ، خلوت و تمیزتر از همیشه بود.

 

 

 

شاید فکرش رو هم نمیکردم بعد از مدت کوتاه دوسال از بزرگترین و مهمترین اتفاق زندگیم ، بدنیا اومدن دختر نازنینم، بتونم دوباره کوهنوردی کنم.  ولی انگار دنیا همیشه برایمان سورپرایزهای شیرینی دارد. انگار خواستن توانستن است. من با تمام وجودم کوه های عزیزم رو میخواستم. مطمئنم دخترکم دوست نداره مامانش از تنها دلخوشیش دست بکشه. اونم مامانش رو با روحیه و شاد میخواد. من فقط وقتی شادم که درون مثلث "عشق، خانواده، کوه" باشم.

دوسال پیش شهریور بود. با کوله های سنگین خیابان اصلی روستای زیبای زرمات رو تند تند به سمت تله کابین طی میکردیم. من از ترس گرسنگی - که استرس همیشه ی من توی کوهه :)) – از یک فروشگاه یک برش بزرگ از پیتزای مارگاریتای پر پنیر خریده بودم و از اونجاییکه دیگه کوله م جا نداشت پیچیدمش لای کاغذ و گذاشتم زیر بلوزم. اما با اینکه همیشه قبلا عاشق پنیر بودم از مزه و بوش حالم بهم خورد و موقع پیاده شدن از تله انداختمش دور. مسیر زرمات تا پناهگاه هورنلی بسیار خلوت و تمیییز بود. با چشم انداز زیبایی از کوه های پربرف و یخ و آسمانی ابری. اینجا درقلب آلپ من و امین و عمو فرزام با دلی نگران از ابرهای تیره ولی امیدوار به صعود گام به گام پیش میرفتیم.

هورنلی یک پناهگاه نیست. یک هتل 4 ستاره کوهستانی تمام عیار است. حتی با پناهگاه بینظیر گوته که شرحش را سه سال پیش در همین وبلاگ نوشته بودم هم قابل مقایسه نبود. از هورنلی بیش از هرچیز سوپ بسیاربسیار خوشمزه ای که شب توسط پیشخدمتها برایمان سرو شد در خاطرم مانده است. طوری که برای گرفتن یک کاسه سوپ دیگر مرا به آشپزخانه کشاند. این درگیری ام با مزه ها البته دلیلی نداشت جز اینکه عزیزی ، عزیزترینی در شکمم بود و من میخواستم این بهترین خبر دنیا رو در یکی از زیباترین مکانهای جهان به امین بگم. بر فراز قله ماترهورن! خیلی مشتاق فردا بودم و واقعا دوست داشتم صعود کنم. ساعت 4 بامداد از پناهگاه خارج شدیم. تیمهای کوچک دو نفره زیادی (شامل یه کوهنورد و یک راهنما) در حال حرکت بودند. یک تیم ده نفره از روسیه پشت سر ما حرکت کردند.

از همان ابتدا صعود از پله های فلزی با کمک طناب از یک دیواره شش هف متری بهمون یادآوری کرد که این قله خیلی جدی است و اصلا با کسی شوخی ندارد و خبر بد برای همه ما این بود که ابرهای تیرهِ دیروز، دیشب تبدیل به برف شده و روی مسیر نشسته بودند. ولی ما قدم به قدم و دست به سنگ بالا رفتیم تااینکه خورشید درآمد و ما خود را در میان انبوه برف و سنگ و شیب و پرتگاه دیدیم. تا رسیدن به جانپناه سولوای که درست زیر قله قرار دارد راه زیادی نمانده بود. من به وضوح روسها رو که کمی قبل تر، از ما جلو زده بودند و حالا داخل جانپناه درحال خوردن قهوه بودند رو میدیدم. ولی خب همیشه اونجوری نمیشه که ما میخواهیم. مسیر با وجود برف تازه دشوارتر از تصورمون شده بود و ادامه مسیر خصوصا برای عمو فرزام که بالای هفتاد سالش بود و کار فنی آنچنانی هم انجام نداده بود سخت بود. ولی همچنان به خاطر ما می آمد و در آخر یکجا ایستاد و گفت ادامه دادنش ممکنه باعث لیز خوردنش بشه و چون ما هر سه در یک کرده طناب بودیم ممکنه برای ما هم خطرناک باشه و ازمون خواست برگردیم. لحظه تلخی بود. خصوصا برای من که برای اجرای نقشه ام روی قله حسابی تصویرسازی کرده بودم و برای امین که در اوج آمادگی بود. ولی باید برمیگشتیم. این قانون کوهنوردی بود. ما باهم بودیم و باهم بودنمون به همه قله های دنیا می ارزید . پس برگشتیم.

و من وقتی همچنان چشم انداز باشکوه ماترهورن بالای سرمون بود خوشترین خبر دنیا رو به امین گفتم و شادی و غرور پدرانه رو توی برق چشماش دیدم. ولی گفت اگه میدونسته اجازه نمیداده حتی تا هورنلی بیام. توی دلم به خودم یک لایک دادم که این پیش بینی روکرده بودم و زودتر بهش نگفتم.  باید برای رسیدن به آخرین تله کابین عجله میکردیم. کوله ام را گرفت و روی کوله خودش گذاشت و هردو بااحساسی ناب و متفاوت به سوی پایین دستها دویدیم.

سال 97 بهترین سال زندگی ام بود. نیازی به توصیف و تعریف ندارد که چرا. وجود یک فرشته نازنین که با فصل بهارآمد و بهار زندگی مون و دردانه ی دلمون شد و حقیقی ترین عشق را به من هدیه داد. عشقی بی تکرار. پروردگار را شاکرم که بعد از نعمت آشنایی با کوه ها و موهبت یافتن عشقی پاک، اینک شیرینی غرق شدن در لطافت وجود دخترم و حس یگانه ی مادر شدن رو تجربه کردم.

. . .

با وجود همه این توصیفات، مادر شدن و پدر شدن به هیچ وجه کار ساده ای نیست. صبر و تحمل و گذشت و ایثار میخواهد. گاهی خیلی هم سخت و رنج آور میشود. رنجِ شیرینی که هربار با لبخندی کودکانه دود میشود و به هوا میرود. بعد از دوسال دوری از کوه و ورزش، صعود قله توچال در اول تیر امسال برایم مهم بود و حالا صعود یکروزه به دماوند یک دستاورد و یک انگیزه خوب برای ادامه زندگی است. درسته که الان از گرفتگی عضلات پا و کمر سخت حرکت میکنم و راه میروم اما روحیه ام خیلی بالاست. من به مثلث دوست داشتنی ام برمیگردم.


/ 4 نظر / 786 بازدید
hmdhesari

سلام آنا. خوشحالم که هم می‌تونم اینجا مطلب بخونم هم پرشین‌بلاگم برگشت. شاد باشی و برفراز.

hmdhesari

سلام آنا. خوشحالم که هم می‌تونم اینجا مطلب بخونم هم پرشین‌بلاگم برگشت. شاد باشی و برفراز.

dezyani

سلام وبلاگ شما را برای دیدن گزارش برنامه هایتان زمانی که وبلاگ نویسی خیلی مد دنبال می کردم و باعث نشاط و حرکت می شد. حالا که بساط وبلاگ نوییسان جمع شده هر از گاهی به وبلاگ نویسان قبلی سر می زنم و گاهی کورسوئی دیده می شود که البته ناراحت کننده است. پیروز باشید

dezyani

سلام وبلاگ شما را برای دیدن گزارش برنامه هایتان زمانی که وبلاگ نویسی خیلی مد دنبال می کردم و باعث نشاط و حرکت می شد. حالا که بساط وبلاگ نوییسان جمع شده هر از گاهی به وبلاگ نویسان قبلی سر می زنم و گاهی کورسوئی دیده می شود که البته ناراحت کننده است. پیروز باشید