دماوند یکروزه: جبهه شمالی

صحبت های آرش راجع به این برنامه:

 

:

 

از وقتی امیر از ما جدا شد و گفت در 5000 ما رو می بینه این دوست ما ، دلدردش طوری شدید شد که هر 10 قدم که می رفتیم 5 دقیقه استراحت می کرد. چون کمتر از 100 متر با پناهگاه فاصله نداشتیم می خواستم هرجور شده برسونمش اونجا تا بتونه منتظر عرفان و بقیه بشه و منم به سمت قله روانه بشم. وقتی رسیدیم 5000 بچه ها رفته بودن. فکر کنم حدود نیمساعت تا 45 دقیقه ازشون عقب بودم. یکی دوتا از بچه های همت شمیران رو توی 5000 شناختم.
حین غذا خوردن و صحبت با بچه های همت داشتم با خودم کلنجار می رفتم چیکار کنم. به فکرم رسید زنگ بزنم مدیرکلمون و ازش درخواست مرخصی برای فردا بکنم تا فردا مثل بچه آدم صعود کنم که یهو جا خوردم! صدای رعد و برق بود! خدایا بچه ها اون بالان!
صدای رعد و برق هر کورسوی امیدی برای صعود رو در من کور کرد و بجاش نگرانی برای دوستام اون بالا کاشت. خدا خدا می کرم ادامه ندن و برگردن و ای خب می دونستم که امید بیخودیه
صدای رعد برق شدیدتر و شدیدتر می شد و نگرانی من بیشتر و بیشتر. بچه های همت از قله رسیدن. دوستای ما رو دیده بودن! خب خدا رو شکر. حداقل مطمئنم هنوز سالمن.
موهای یکی از بچه های همت سیخ شده بود! نگرانی من تبدیل به وحشت شد! آموزه های پزشکی کوهستان و هواشناسی الان جلوی چشمهام بود. تا حالا نه صدای جیزجیز هوا رو شنیده بودم و نه سیخ شدن موها .
توی محدوده خطر بویم! فرود یک باید شد! یعنی بچه ها اون بالا دارن چی کار می کنن؟ دیگه گروهی هم بالا نیست که بشه ازشون خبر گرفت!
این دوستمون می خواست توی پناهگاه منتظر بمونه. بهش گفتم هیچ عاقلی توی این وضعیت اینجا نخواهد آمد و تو با این وضعت تنها می مونی و این صلاح نیست! قبول کرد اونم فرود بیاد.
توی پناهگاه منتظر موندیم تا صدای جیزجیز قطع شد و با بچه های همت فرود آمدیم.
خوشحال بودم که تنها نیستم و اگر مشکلی رخ بده هستند دوستانی که کمک کنن. وگرنه تنهایی کاری از من بر نمیومد. سعی می کردم از پیشش دور نشم. با فاصله ای نه چندان زیاد جلوش باشم که دنبال خودم بکشمش و کمی سرعتش زیادتر بشه.
سرپرست بچه های همت یادآوری کرد که خیلی هم سریع حرکت نکنیم تا گرداب هوا پشت سرمون ایجاد نشه. دمش گرم چه جزئیاتی یادش مونده بود!
ابری که داشت رعد و برق می زد روی یال بغلی (در شمالغرب) بود و تا حدود 150 متر پایین تر از ما رو پوشونده بود. انگار داشت به سمت ما میومد. نگرانی ها زیاد شد. صدای بچه ها سریعتر بچه ها سریعتر مسئولین گروه همت فضا رو پر کرده بود. اگه زانوم درد بگیره؟ حتی نمی خوام بهش فکر کنم! گاهی فکر می کردم الان بیشتر در معرض سر خوردن (روی سنگهای یخزده) هستیم تا رعد و برق ولی ترس رعد و برق خیلی بیشتره. پس خطر سقوط رو می پذیریم
خلاصه نفمیدم چطور به سمت پایین پرواز کردیم. بازندگی خیسمون کرده بود. در راه یکی دوتا گروه سننتی داشتن بالا میومدن. وضعیت بالا رو بهشون گفتیم ولی به راهشون ادامه دادن. یهو دیدیم عرفان و بقیه بچه ها خوش خوشان دارن توی بارون بالا میان. به اونهام وضعیت رو گفتیم و برخلاف انتظارم دیدم می خوان ادامه بدن! گفتم شاید فکر کرده من شوخی می کنم و از بچه های همت خواستم بهش بگن. ظاهرا که قانع نشد. کارد به رگم می زدی خونم در نمیومد

حالا باید هم نگران بچه های قله باشم و هم نگران بچه های دو روزه!
وقتی از قانع کردنشون مایوس شدم راهی پایین شدیم. حدود نیساعت یعد یکی از بچه های همت که از انتهای تیم به ما رسیده بود گفت که عرفان هم برگشت و خیالم راحت شد. در میانه راه تماسی با این دوستمون که حالش بد بود گرفته شد. بچه های قله بودن. حداقل خیالم راحت شد که هنوز سالمن. اما الان کجان ؟

وقتی رسیدیم به سنگ بزرگ دشت ناندل (سنگ سلام یا سلامت) هوا تاریک شده بود. منتظر ماشین شدیم و در نهایت رسیدیم ناندل و بدون فوت وقت راهی پلور شدیم تا بچه ها رو برداریم و برگردیم تهران که فردا سر کار باشیم.
تماسهای مکرر بچه ها نشون می داد یا حوصله اشون سر رفته یا سردشونه! اصلا متوجه نشدیم که کی از جلوشون رد شدیم. به آب معدنی دماوند که رسیدیم، دور زدیم و برگشتیم و در نهایت برشون داشتیم. طفلکیها حسابی خسته بودن (کی بود که خسته نباشه) ولی از اینکه همگی سالم بودیم خوشحال بودم
البته در غر زدن بهشون کوتاهی نکردم . نیشخند حالا فقط مونده بود عرفان که در 4000 منتظر فردایی بهتر برای صعود بود. کاش منم مرخصی داشتم.
داستان عرفان هم جالبه. می گه یک شب استثنایی داشتند و باد به حدی شدید بوده که چادرها رو کنده و برده و ... بهتره از زبون خودش بشنوین

/ 81 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تازه کار

دهه! چرا كامنت اون درج شده ولي مال من رفت براي تاييد؟ آناااااااااااااااااااااااااااااااااااا تو اونو تاييد كردي؟ منم واست تاييد مي كنم ها! [شیطان]

نشاط كوهستان - ستوده شايق

سلام گزارشو خوندم خيلي جالب بود راستي 15 مرداد ماه هم از جنوبي اومده بوديم ،‌ تعدادي بچه ها گفتند آنا هم تو مسيره يه چيز ديگه هم گفتن ، اونم اينكه آنا ديشب خوابش نمي اومد براي همين اومده دماوند .... ما نمي دونستيم از شمالي ميائين يا جنوبي ، يه نفر حتي اسم شما را در بين چادرها بلند صدا مي كرد تا بلكه پيداتون كنه ، منم كنجكاو شده بودم كه اگه اومديد ببينمتون ولي خبري نشد ما در ساعت يك و بيست دقيقه بعداز ظهر قله رو ترك كرديم و رعد و برق رو زماني ديديم كه ابشار يخي رو هم رد كرده بوديم . شاد و با نشاط باشي

ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راس میگی اقا پرویز؟ بابا آنا تو چقدر معروفی!! یه امضا به ما بده!

محمد گائینی

وااااای دختر تو دیگه کی هستی! عرفان گفت قراره بیاید شمالی تازه قرار بود با هم بریم خوشحالم که با هم نبودیم [گاوچران] بابا ما 2 روزه تو هوای خوب بکش بکش (کسر به ب) تا قله رفتیم حالا فکرش رو بکن یه روزه البته بیخود نیست که تو دماوند همه سراغ آنا رو میگیرن تبریک [گل]

مهدی

سلام می خواستم بپرسم برای صعود از جبهه شمالی نیاز به طناب و سنگ نوردی و اینجور مسائل هست یا نه ؟

نیما

سلام آنا خانوم من یک پبشنهاد دوستانه بدم؟! شما تجربیات زیادی در صعود دماوند دارین ای کاش با همکاری دوستان یک سری مطالب در مورد مسیر های صعود دماوند زمان لازم وضع آب مسائل و ویژگیهای مسیر به صورت مدون و با عکسهای که خودتون گرفتین در وبلاگتون بذارین چون توضیحات شما بیشتر برای مخاطبی هست که با مسیر آشناست و افرادی مثل من درک کمتری از مسیر بدست میارن اینجوری ما ها هم استفاده بهتری می بریم. ممنون و موفق باشین

مهدی

ممنون از راهنماییتون .

پویا

چرا هیچ کدوم از پیامهای من ثبت نمیشه؟؟[عصبانی]

كوهنورد

سلام به آنا خانم من تعريف شما را زياد شنيدم ولي يك مسئله اين روش كوهنوردي (ضربتي) اصلا علمي نيست و تا حد زيادي فقط ريسك كردن هست. ببخشيد كه اينقدر رك نظرم را مي گم ولي با توجه به وضعيت بد جوي و بارش ديگه بايد از آسمون چي مي اومد كه شما از صعود منصرف مي شديد؟ واقعا خدا را شكر كه سالم برگشتيد. موفق و پيروز باشيد

ابوالفضل

آفرين.آفرين...تند تر برو...تو مي توني